رضا لم داد روی مبل و به سقف خیره شد
- بعد از اون روز که پدرت اونجوری منو روند و دلم رو شکست دیگه ای هیچ فکری تو سرم نبود جز اینکه ازدواج کنم نمیدونم شاید میخواستم خودم رو اثبات کنم میخواستم به پدرت بفهمونم که من تشکیل خانواده دادم و ببین که میتونستم دخترت رو خوشبخت کنم بچه بودم افکارم خیلی خام و بچه گانه بود ولی بود دیگه. تا اینکه یه روز تو پارک یه دختری رو دیدم ظاهری معمولی داشت ولی موهای رنگ کرده و آرایش غلیظش منو دنبال خودش کشوند دردسرت ندم بعد از مدتی که دنبالش بودم و تونستم باهاش حرف بزنم فهمیدم از خونه فرار کرده و پیش چند نفر دیگه زندگی میکنه. کم عقل و سادگی باعث شد ولش نکنم فکر میکردم میتونم نجات دهنده اش باشم و نذارم بیافته تو گند و کثافت خیلی وقت نبود که فراری شده بود و هنوز غرق نشده بود چشمم رو بستم و دو تا پام رو کردم تو یه کفش که من رویا رو میخوام. هرچی مادرم گفت این دختر وصله تن ما نیست و تو خانواده باعث آبروریزیه من گوشم نمیشنید و اونقدر خودم رو غرق این تصمیمم کرده بودم که دیگه وقت نداشتم به تو فکر کنم به حرفهای پدرت که مثل سیلی صورتم رو نوازش کرده بود. خلاصه بعد از مدتی قهر و غذا نخوردن و کارهای احمقانه مادرم رضایت داد ولی گفت بعد از ازدواج دستش رو میگیری و میری یه شهر دیگه. به رویا التماس کردم که با خانواده ات تماس بگیر و بگو داری ازدواج میکنی ولی اون زیر بار نمیرفت و میگفت حتما میکشنش ولی من بالاخره راضیش کردم و یه روز با هم رفتیم خونشون. پدر و مادر رویای آدم های محترمی بودن و وقتی من قبل از رفتن با پدرش حرف زدم برخورد خوبی داشت ولی گفت رویا از وقتی رفت برای ما مرد اون دختر سر به راهی نیست ولی من قسم خودم درستش کنم. ازدواج کردیم و من تمام هم و غمم شده بود اصلاح رویا. اصلاح لباس پوشیدنش آرایش کردنش و حرف زدنش و هزار تا چیز دیگه بعد از مدتی که مشکلات زندگی و فشار کار حسابی خسته ام کرده بود تازه فهمیدم من اصلا این موجود رو دوست ندارم. شبها دیر تر به رختخواب میرفتم و سعی میکردم وقتی کنارش بخوابم که اون خواب بود باهاش جائی نمیرفتم و خلاصه کم کم انتخاب عجولانه و احمقانه من داشت خودش رو نشون میداد و هر کار اونو با تو مقایسه میکردم با خانمیت وقارت سنگینیت و هر کاری میکردم نمیتونستم دلم رو باهاش صاف کنم تا اینکه یه روز خبر داد که بارداره . سه ماهه بود. دلم میخواست بچه اش رو بندازه ولی اون قبول نمیکرد . بهش گفتم اگه بچه اش رو نندازه طلاقش میدم اون هم گفت بچه رو میندازه ور دل من و میره انگار میخواست با بچه ازم انتقام بگیره . انتقام بی محلی و رفتار های بد منو. برعکس تمام مردها که کمک حال زنشون هستن تو این دوران من رویا رو ول کرده بودم و خودم رو غرق کار کرده بودم شبها خیلی دیر میومدم خونه و بدون حرفی میخوابیدم و تو تمام این مدت چشمهای تو و نگاه تو و لبخندهای معصومانه تو جلوی چشمم بود. سپند به دنیا اومد تو تنهائی و بی کسی مادرم به ما سر نمیزد و وقتی فهمید رویا بارداره مدام زیر گوشم میخوند بچه برای چیتونه؟سپند رو دوست داشتم انگشت های کوچولوشو تو دهنم میکردم و باهاش بازی میکردم . دلم برای گریه هاش ضعف میرفت ولی وقتی فکر میکردم این پسر یه رگش مربوط به رویاست تحملش رو نداشتم روزهای خیلی سختی بود پروانه. تحمل کردن بدترین اتفاق برای یه زندگیه. وقتی بوی عطر یه زن حالت رو بد کنه وقتی صورت خواب آلود و پف کرده اش رو نتونی تحمل کنه وقتی شروع به حرف زدن میکنه تک تک جمله هاش و تن صداش اعصابت رو بهم بریزه، دیگه اون زندگی زندگی بشو نیست
رویا مدام تو رو تو سرم میکوبید و هر وقت دعوامون میشد میگفت من که میدونم تو هنوز عاشق اون زنیکه ای و من وقتی راجع به تو اینجوری حرف میزد کتکش میزدم. باورم نمیشد که میتونم کتک هم بزنم ولی با تمام وجودم میزدم. از حق نگذریم اون خیلی رفتار های منو تحمل کرد و فکر کنم طاقتش تموم شد. میگفت دوستم داره و من اونو به زندگی برگردوندم و هزار تا چیز دیگه و من بعضی وقتها دلم برای اینهمه بیرحمی در حقش میسوخت ولی دوستش نداشتم. نمیتونستم دوستش داشته باشم اون کسی نبود که بتونه جای تو رو پر کنه. خیلی دلم میخواست میومدم سراغت ولی فکر میکردم این کار از مردونگی به دوره که من بیام و زاغ سیاه یه زن شوهر دار رو چوب بزنم. فکر زندگی تو به یه مرد دیگه دیونه ام کرده بود. کابوس شبهام بود. تمام مدت باخودم فکر میکردم که باید میومدم و جلوی ماشین عروس رو میگرفتم و تو رو میدزدیم. خنده دار و احمقانه فکر میکردم ولی خوب مال اون زمان بود
سالهای سرد زندگیمون شروع شده بود. من خیلی از شبها روخونه مادرم میگذروندم و رویا در تمام این مدت سرش به آدم های دیگه گرم بود. حدس میزدم از لباسهای جدید که میخرید از عطر و ادکلن هاش. از میپرسیدم اینها رو از کجا اوردی و جوابش به من فقط یک کلمه بود و اونم به تو چه و کتک و کتک کاری و دعوا شروع میشد و هر بار اسم تو وسط این دعوا ها بود و رویا با صفتهای بد و کثیفی اسمت رو میاورد
دیگه طاقتم تموم شده بود. سپند داشت بزرگ میشد و نمیخواستم تو این محیط کثیف و لجن زار تربیت بشه. یه مدت دنبال رویا رفتم تا مچش رو بگیرم و تهدیدش کنم و طلاقش بدم و بتونم سپند رو ازش بگیرم و موفق شدم. اون زیر بار طلاق نمیرفت و میگفت رفتار های من باعث این کارها شده و من تهدیدش کردم که اگه طلاق نگبره و بچه رو نده به من عکس و فیلم خیانتش رو بر علیه استفاده میکنم و با دو تا شاهد بدبختش میکنم. تموم شد. زندگی من و رویا تموم شد و من برای اینکه سپند همچین مادری رو نبینه اونو برداشتم و راهی شیراز شدم و اونجا با تو با خاطره تو برای خودم زندگی کردم. برای خودم هم عجیبه ولی هنوز عاشقتم هنوز بای بغل کردنت بیتابم هنوز آرزوی یه شب تا صبح رو دارم که کنارت بخوابم و باهات حرف بزنم. نمیدونی چقدر رویا بافی کردم تو این سالها و حالا اینجام کنار تو
رضا لبخند زد و خیسی چشمهاش اشک رو به چشمم آورد.
- من برم ببینم این دو تا جوون چه میکنن؟ من اینهمه سال روبرات تعریف کردم اونها هنوز نفهمیدن چه روزی میخوان ازدواج کنن؟
لبخند زدم. رضا به سمت حیاط رفت و من هنوز تو تجسم روزهائی بودم که رضا تعریف کرده بود . یعنی چطور میتونسته زنش رو بزنه؟رضا با این روحیه با شخصیت ازش خیلی بعید بود
رضا با پریا و سپند برگشتن در حال خندیدن و شوخی کردن بودن
- به به مامان پریا بیا ببین این دوتا چه خوابی برامون دیدن
از مدل حرف زدن رضا خندم گرفت. مامان پریا!!!
پریا کنارم نشست
- مامان اگه ما جشن عروسی نگیریم اشکال داره؟
اشکال داشت؟ نمیدونستم ولی من دلم میخواست پریا رو تو لباس عروس ببینم
- چرا دخترم جشن نگیرین؟
- ببین مامان نه ما خیلی فامیل داریم نه سپند . اینجوری یه خرج الکیه. به جاش من و سپند تصمیم داری هزینه عروسی رو بزاریم روی پول خونه تا بتونیم یه جا نزدیک شما خونه بگیریم
دلم برای اینهمه مهربونی پریا لرزید. اون میخواست نزدیک من باشه و به خاطر همین از جشن گرفتن منصرف شده بود ولی من دلم میخواست یه مهمونی براش بگیرم
- ببین پریا جون بدون جشن که نمیشه ولی یه مهمونی عقدکنون کوچیک من براتون میگیرم شما هم با پولتون همون کاری که دوست دارین بکنین. خوبه؟
- مامان عاشقتم
پریا بوسه ای محکم به گونه من زد و پسند با لبخندش ازم تشکر کرد.دلم نمیخواست بهشون سخت بگیرم. شاید اینجوری بهتر بود و پریا راست میگفت ما فامیلی نداشتیم علی تک پسر بود و من تنها دختر و بعد از فوت علی ما رفت و آمد هامون با فامیل خیلی کم شده بود
اونروز تاریخ عقد رو مشخص کردیم و قرار شد مهمونی کوچیکی خونه ما گرفته بشه و اونها برن سر خونه و زندگیشون
روزهای پر از استرس من شروع شد. پریا و سپند آپارتمانی نزدیک خونه ما اجاره کردن و من و پریا مشغول خرید و چیدمان خونشون شدیم اینقدر سرم شلوغ بود که نمیفهمیدم زدگیم چه جوری میگذره و تو این روزها دکتر زارع مدام زنگ میزد و میخواست که منو ببینه. دیگه جلوی پریا اسمی از دکتر زارع نمی آوردم و نمیخواستم اون بفهمه که من و اون با هم حرف میزنیم یا بیرون میریم نمیدونم چرا ته دلم نمیخواست دوباره به گوش رضا برسه و بعد از اینهمه مدت دل رضا اینجوری بکشنه. حالا مشکل من شده بود دو تا . اگه با رضا ازدواج میکردم غرور پریا له میشد و ازم متنفر میشد و شاید دیگه سراغم نمی امد اگه با دکتر زارع ازدواج میکردم رضا بهم میریخت و رویای اینهمه سالش دوباره کابوس میشد
شاید قسمت من تنهائی بود و باید فکر ازدواج رو از سرم بیرون میکردم